محمد بن حسين البيهقي

705

تاريخ بيهقى ( فارسي )

رضى اللّه عنه ، جواب داد كه « كس را از اين سالاران زهره نباشد كه از مثال تو زاستر 1 شود . » و قومى را خوش نيامد رفتن سالار بگتغدى ، گفتند : چنان است كه اين پير مىگويد ، نبايد كه اين كار بپيچد . امير گفت : « ناچار بگتغدى را بايد رفت » تا 2 بر وى قرار گرفت و قوم 3 بازگشتند تا آن كسان كه رفتنىاند كارها بسازند . خواجهء بزرگ پوشيده بونصر را گفت : كه من سخت كاره‌ام 4 رفتن اين لشكر را و زهره نمىدارم كه سخنى گويم كه به روى ديگر نهند 5 . گفت : بچه سبب ؟ گفت : نجومى 6 سخت بد است - و وى علم نجوم نيك دانست - بونصر گفت : من هم كاره‌ام ؛ نجوم ندانم ، امّا اين مقدار دانم كه گروهى مردم بيگانه كه بدين زمين افتادند و بندگى مىنمايند ايشان را قبول كردن اولىتر 7 از رمانيدن 8 و بدگمان گردانيدن . امّا چون خداوند و سالاران اين مىبينند ، جز خاموشى روى نيست 9 ، تا خداى ، عزّ و جلّ ، چه تقدير كرده است . خواجه گفت : من ناچار بازنمايم 10 ؛ اگر شنوده نيامد ، من از گردن خويش بيرون كرده باشم ، و بازنمود و سود نداشت كه قضاى آمده 11 بود و با قضاى آمده بر نتوان آمد 12 . ديگر روز امير برنشست و به صحرايى كه پيش باغ شادياخ است بايستاد و لشكرى را بسر تازيانه بشمردند 13 كه همگان اقرار دادند كه همه تركستان را كفايت است ، و دو هزار غلام‌سرايى ساخته 14 كه عالمى را بسنده 15 بودند . امير سالار غلامان حاجب بگتغدى را بسيار نيكويى گفت و بنواخت و همه اعيان و مقدّمان را گفت : سالار شما و خليفت ما اين مرد است ، همگان گوش به اشارت او داريد كه مثالهاى وى برابر فرمانهاى ماست . همگان زمين بوسه دادند و گفتند : فرمان برداريم . و امير بازگشت . و خوانها نهاده بودند ، همه اعيان و مقدّمان و اوليا و حشم را بنشاندند بنان خوردن . چون فارغ شدند سالار بگتغدى و ديگر مقدّمان را كه نامزد اين جنگ بودند خلعتها دادند ، و پيش آمدند و خدمت كردند 16 و بازگشتند . و ديگر روز پنجشنبه نهم شعبان اين لشكر سوى نسا رفت با اهبتى 17 و عدّتى 18 و آلتى سخت تمام ، و خواجه حسين على ميكائيل 19 با ايشان ، با وى جامه و زر بسيار تا كسانى كه روز جنگ نيكوكار كنند و وى ببيند 20 ، به اندازه و حدّ خدمتش صلت دهد . و دو پيلبان با دو پيل نامزد شدند با ايشان